ارائه شده توسط خانم محمدی استادکار دوخت
عشق حقيقي
يك روز اموزگار از دانش اموزاني كه در كلاس بودند پرسيد ايا ميتوانيد راهي غير تكراري براي ابزار عشق ،بيان كنيد ؟
برخي از دانش اموزان گفتند با بخشيدن ،عشقشان را معنا ميكنند .
برخي ((دادن گل و هديه ))و((حرف هاي دلنشين)) را بيان عشق عنوان كردند.
شماري ديگر هم گفتند((باهم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختي)) را راه بيان عشق ميدانند
در آن بين پسري برخواست و پيش از اينكه شيوه دلخواه خود را براي ابراز عشق بيان كند، داستان كوتاهي تعريف كرد:
يك روز زن وشوهر جواني كه هر دو زيست شناس بودند طبق معمول براي تحقيق به جنگل رفتند آنان وقتي به بالاي تپه رسيدند در جا ميخكوب شدند
يك ببر بزرگ،جلوي زن و شوهر ايستاده و به آنان خيره شده بود. شوهر، تفنگ شكاري به همراه نداشت و ديگر راهي براي فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پريده بود و در مقابل ببر جرات كوچك ترين حركتي نداشتند. ببر، آرام به طرف آنها حركت كرد.
همان لحظه، مرد زيست شناس فرياد زنان فرار كرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دويد بعد ضجه هاي مرد جوان به گوش زن رسيد. ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اينجا رسيد كه دانش اموزان شروع كردند به محكوم كردن ان مرد .
راوي اما پرسيد:ايا ميدانيد ان مرد در لحظه هايآخر زندگيش چه فرياد مي زد ؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته كه او را تنها گذاشته است!
راوي جواب داد :نه ،اخرين حرف مرد اين بود كه (عزيزم ،تو بهترين مونسم بودي . از پسرمان خوب مواظبت كن وبه او بگو پدرت هميشه عاشقت بود .)
قطرهاي بلورين اشك ، صورت راوي را خيس كرده بود كه ادامه داد : همه زيست شناسان ميدانند ببر فقط به كسي حمله ميكند كه حركتي انجام دهد ويا فرار ميكن . پدر من در ان لحظه ي وحشتناك ، با فدا كردن جانش پيش مرگ مادرم شد و او را نجات داد .
اين صادقانه ترين و بي رياترين راه پدرم براي بيان عشق خود به مادرم و من بود ....

